بسياري از مردم بعضي از الگوهاي رفتاري و فکري فوق را در دوره اي از زندگي خود تجربه مي کنند، بدون اينکه به اختلال وسواس فکري ـ عملي مبتلا باشند به عنوان مثال، وارسي درها جهت ايجاد امنيت بيشتر و يا شستن دستها بعد از مواجه شدن با ميکروبها امري طبيعي است.
نشان دادن درجاتي از پاکيزگي و توجه به جزئيات متناسب به نظر مي رسد و حتي به هنگام رشد و بالغ شدن به عنوان نشانه هايي از بلوغ در کودکان در نظر گرفته مي شود. همين طور، هر کسي يک شيوه و اسلوب براي انجام کارهاي خود دارد.
فقط زماني که افکار و رفتارها به طور افراطي مکرر بود، و يا به جاي کمک، در فعاليتهاي روزمره زندگي تداخل کرد، بايد به اختلال وسواس مظنون بود. بنابراين، افراد داراي اختلاس وسواس زمان زيادي را صرف انجام تشريفات يا اجتناب از رفتارهاي (خاص) مي کنند، طوري که مسائل مهم زندگي شان مورد غفلت قرار مي گيرد. آنها آنقدر زمان صرف بهداشت شخصي خود مي کنند که از کلاس جا مي مانند. آنها ممکن است آنقدر نگران ميکروب و آلودگي باشند که از صرف غذا در سالن غذاخوري و به همراه دوستانشان خودداري نمايند. آنها همچنين ممکن است به خاطر ترس و شرمندگي از فاش شدن نشانه هاي وسواسي شان در پيش ديگران از فعاليتهاي اجتماعي خودداري کنند.
7- تظاهرات و خصوصيات وسواس فکري ـ عملي
در اين قسمت کوشش شده است تا اطلاعات مفصلي در مورد تظاهرات و خصوصيات شاخص و غيرشاخص وسواس فکري ـ عملي براي متخصص باليني فراهم گردد. اين اطلاعات مي تواند به عنوان دانش پايه در طي ارزيابي افراد مبتلا به اين اختلال مورد استفاده قرار گيرد. هر قدر روانشناس دانش پاية بيشتري در مورد اختلال داشته باشد به همان اندازه بهتر خواهد توانست در مقايسه با ديگران در مانجويان ويژه را ارزيابي کرده، جزئيات مهمي را که ممکن است نتيجة درمان را متأثر سازد بهتر درک نموده و با کفايت خواهد توانست به سؤالات درمانجو در مورد نشانه ها و پيش آگهي پاسخ دهد.
تعريف:
اختلال وسواس ـ فکري عملي با وسواسها و اجبارهايي مشخص مي شود که ايجاد پريشاني کرده و اغلب در عملکرد روزانه ايجاد تداخل مي کنند. ويژگي هاي تعريف کنندة اختلال وسواس فکري ـ عملي براساس چهارمين ويرايش راهنماي تشخيصي و آماري بيماري هاي رواني (DSM-IV ؛ انجمن روانپزشکان آمريکا) در جدول 1-2 آمده است (گيل استکتي و ادنافوا، 1991).
وسواس ها، افکار، تجسم ها يا تکانه هايي هستند که براي شخص بي معني به نظر مي رسند. “اجبارها” يا “تشريفات” رفتارهاي تکراري عمدي و يا اعمال ذهني هستند که در پاسخ به وسواس هاي فکري بوقوع مي پيوندند. آنها بطور ويژه اي جهت سرکوبي و يا خنثي سازي و يا جلوگيري از حوادث ترسناک طراحي شده اند، گرچه اين قصد هميشه براي مشاهده گر آشکار نيست. شبيه وسواسهاي فکري، تشريفات نيز براي درمانجو غير قبول و افراطي به نظر مي رسند. اغلب فعاليتهاي تشريفاتي بطور مستقيم به تشويق وسواسي مربوط مي شوند، از قبيل تشريفات شستشو که جهت از بين بردن “آلودگي” طراحي شده اند و اجبارهاي وارسي که ترسهاي مربوط به وقوع يک حادث خطرناک را پايان مي دهند.
جدول 1 ـ 2 : ملاک هاي تشخيص اختلال وسواس فکري ـ عملي براسا
الف) وجود توأم وسواسهاي فکري و وسواسهاي عملي که وسواسهاي فکري با موارد چهارگانه زير مشخص
مي شوند:
(1) افکار، تکانه ها يا تجسم هاي عود شونده و مداوم که به شکل ناخوانده و نامتناسب تجربه شده و اضطراب و تشويق قابل ملاحظه اي را ايجاد مي کنند.
(2) افکار تکانه ها و تجسم ها، ارتباطي با نگراني مفرط در مورد مشکلات واقعي زندگي ندارند.
(3) شخصي سعي در انکار و سرکوبي اين افکار، تکانه ها يا تجسم ها نموده و يا با استفاده از بعضي افکار و يا اعمال ديگر سعي در خنثي سازي آنها مي کند.
(4) شخص مي داند که افکار، تکانه ها و يا تجسم هاي وسواسي محصول ذهن خود اوست و از بيرون تحميل نمي گردد.
رفتارهاي عملي با موارد دو گانة زير مشخص مي شوند:
1- رفتارها (دست شستن، نظم و ترتيب، وارسي) و يا اعمال ذهني (ورد خواني، شمارش، تکرار لغات) مکرر
که شخص احساس مي کند در پاسخ به افکار وسواسي (جهت خنثي سازي آنها) و يا متابعت از اصول سختگيرانه اي که بايد از آن پيروي کند، مجبور به انجام دادنش است.
2- رفتارها يا اعمال ذهني به جلوگيري يا کاهش تشويق و يا جلوگيري از حادثه و موفقيت تهديد کننده کمک مي کنند؛ به هر حال اين رفتارها يا اعمال ذهني ارتباطي واقع گرايانه با آنچه که سعي در خنثي سازي يا جلوگيري از آنست، ندارد و يا آشکارا افراطي هستند.
ب) بيمار در مواقع خاصي از دوره اختلال به غير منطقي و افراطي بودن وسواس هاي فکري و عملي خود وقوف پيدا کرده باشد. اين موضوع در مورد کودکان صادق نيست.
پ) وسواس هاي فکري ـ عملي تشويق قابل ملاحظه اي را ايجاد کرده، وقت گير بوده (بيش از يک ساعت در روز طول مي کشد) و بطور معني دار در فعاليت معمول شخص در زمينه هاي حرفه اي، تحصيلي، يا در فعاليتها و روابط معمول اجتماعي اش تداخل مي کند.
ت) اگر اختلال ديگري در محور 1 موجود باشد محتواي وسواس فکري ـ عملي محدود به آن اختلال نباشد (بعنوان مثال، اشتغال ذهني با غذا در اختلال خوردن، کشيدن مو در اختلال تريکوتيلومانيا، اشتغال ذهني با ظاهر شخص در اختلال بدشکلي بدني، اشتغال ذهني با داروها در اختلال سوء مصرف مواد؛ اشتغال ذهني با بيماري در اختلال هيپوکندريا يا نشخوارهاي گناه در اختلال افسردگي عمده).
ث) اختلال ناشي از اثرات مستقيم مواد (سوء مصرف داروها، دارو درماني ممتد) يا يک موقعيت طبي عمومي نيست. مشخص کنيد اگر با بينش ضعيف همراه باشد: اگر در اغلب اوقات دورة فعلي بيماري، شخص از افراطي يا غيرمنطقي بودن وسواس ها و اجبارهاي خود آگاهي نداشته باشد.
نوع را مشخص کنيد: با بينش ضعيف: در صورتي که در بيشتر اوقات در اپيزود فعلي، شخص متوجه نباشد که وسواس هاي فکري يا عملي او بيش از حد يا غيرقابل قبول است.
در بعضي از موارد، اجبارها، ارتباطي مستقيم به آنچه که جهت جلوگيري از آن طراحي شده اند، ندارند، اما باز هم به طور واضحي افراطي بوده و توسط درمانجويان غيرقابل قبول تلقي مي شوند. بعنوان مثال، ممکن است در کوششي خرافيگرانه جهت جلوگيري از وقوع آسيب بيمار اعمال نظم و ترتيب را انجام دهد.
بر طبق تحقيقات صورت گرفته در مورد افکار ناخواندة افراد مبتلا به وسواس نظم و ترتيب، مشخص شده است که وسواس هاي باليني از لحاظ محتوا خيلي شبيه به افکار ناخوانده افراد بهنجار است، اما اضطراب زيادي را برانگيخته و براحتي ترک نمي شوند (دنت و ساکووسکيس، 1986، راکمن و دسيلوا، 1978، سالکووسکيس و هاريسون، 1984). جهت نشان دادن شباهت هاي وسواس هاي بهنجار با وسواس نابهنجار، جدول 2 ـ 2 فهرستي از افکار ناخوانده گزارش شده توسط افراد بهنجار در بررسي راکمن و دسيلوا (1987) را نشان مي دهد.
همان طوري که در ادبيات روانپزشکي قرن 19 (اسکيرول، 1983) شرح داده شده، در نوشته هاي قرن هاي پيش نيز اختلال وسواس فکري ـ عملي بخوبي شناخته شده بود. بهرحال، اين اختلال بصورت رسمي تا شروع قرن حاضر هويت مشخصي نيافته بود (ژانت، 1903، لويس 1936؛ اشنايدر، 1925). از مبتلايان مشهور به اين اختلال، نويسندة بزرگ جان بونيان، اصلاح گر مذهبي مارتطن لوتر، و ميليونر بزرگ هوارد هوگس مي باشد (به فولر، 1986 رجوع کنيد). در ميان شخصيت هاي افسانه اي ليدي مکبث شکسپير فرياد مي زند “بيرون شو، لکة کثيف!) او مکرراً دستهاي خود را مي شويد؛ او بطور آشکاري علايم وسواس و اجباري را نشان مي دهد، گرچه در ماهيت سخنانش ماهيت هذياني دارد.
جدول (2 ـ 2): وسواس هاي گزارش شده توسط نمونه غير باليني
تکانة صدمه يا آسيب به يک شخص
افکار مربوط به خشم شديد عليه يک شخص، در رابطه با يک تجربة گذشته
افکار مربوط به وقوع تصادف براي شخص مورد علاقه
تکانة لعن و نفرين کردن و فحش دادن به يک شخص، افکار مربوط به آسيب يا مرگ دوست نزديک يا عضو خانواده
افکار مربوط به اعمال خلاف جنسي، افکار مربوط به وجود نقص در سلامت شخصي
تکانة مربوط به حملة جسماني و يا کلامي به يک شخص
افکار مربوط به وقوع آسيب به کودکان، بويژه توسط تصادف
اين افکار که وقوع سانحة هوايي براي شخص به حداقل مي رسد در صورتي که يکي از بستگان چنين تصادفي را داشته باشد
افکار مربوط به اينکه آيا شخص مورد علاقه اش تصادف کرده است
اين فکر که خود فرد يا همسر و يا فرزندش بدليل وجود کرم آسيب خواهند ديد، با اين عقيده که کرم هاي بسيار کوچکي در لابلاي گرد و غبار خانگي وجود دارند
افکار مربوط به اينکه آيا زنش آسيبي خواهد ديد
تکانة مربوط به سوء رفتار با يک شخص
تکانه مربوط به آسيب يا رفتار نامناسب با کودکان بويژه کوچکترينشان
تکانه مربوط به کوبيدن ماشين (به جايي) به هنگام رانندگي
تکانه حمله و تنبيه تجاوزکارانة يک شخص مثلاً بيرون انداختن يک کودک از اتوبوس
تکانة گفتن چيزهاي بي ادب به مردم
افکار در مورد تصادفات يا رويدادهاي ناگوار در مواقع مسافرت
تکانة مربوط به پس زدن مردم در ازدحام مثلاً در صف
تکانة مربوط به حمله به اشخاص معين
تکانة گفتن چيزهاي نامناسب “چيزهاي اشتباه در مکان هاي اشتباه”
تکانة جنسي نسبت به زنان جذاب، شناس و ناشناس
فکر آرزوي ناپديد شدن يک شخص از روي زمين
افکار مربوط به اعمال جنسي غيرمعمول
افکار ـ آرزو و تخيل اينکه يک شخص نزديک به او آسيب و يا صدمه ببيند
افکار مربوط به تجارب ساليان دور، زماني که او خجلت زده شده، مورد تمسخر قرار گرفته و يا شکست خورده بود
تکانه حمله و کشتن يک شخص
افکار مربوط به اين که او بايد يک کار بزرگ مثل دزدي از بانک را انجام دهد
تکانه مربوط به پرش از بالاي يک ساختمان بلند يا کوتاه و يا پرتگاه
تکانة مربوط به اذيت جنسي يک زن، شناس يا ناشناس
تکانة گفتن مزخرفات و چيزهاي غيرقابل قبول
تمانة شرکت در فعاليتهاي جنسي معيني که موجب درد طرف مقابل (قرباني) گردد
تکانه پرش به ايستگاه زماني که قطار در حال رسيدن است
افکار مربوط به تنبيه جنسي شخص مورد علاقهنقش شناخت در اختلال وسواس فکري ـ عملي:
پس از يک دوره سکوت، در دهه هاي 1990 ـ 1980 اشتياق عظيمي در زمينه تحولات تحقيقاتي و درماني جديد در اختلال هاي وسواس فکري ـ عملي1 (OCD) پديدار شد. دهه هاي شصت و هفتاد قرن بيستم ميلادي، دوران بالندگي رويکرد رفتاري در زمينه هاي تحقيق و درمان بود. اين دورة پربار و افتخارآميز با انتشار کتاب راچمن2 و هاجسون3 (1980) به نام “وسواس ها و اجبارها” به پايان رسيد. در سال 1985، سالکووسکيس4 مقاله اي با عنوان “تئوري و درمان شناختي ـ رفتاري بيماري وسواس” را با رويکرد آرون بک 5 به جامعه علمي عرضه کرد. کتاب فوق، محققان و درمانگران رفتارگرا را به تعمق در زمينه نقش و مکانيسم شناخت در فرآيند شکل گيري بيماري وسواس فکري ـ عملي سوق مي داد. با تحولات رو به رشد اخير، درک ما از سازه هاي شناختي کليدي که در OCD نقش دارند، روشن تر مي شود (براي مثال، احساس مسئوليت بيش از حد6، اهميت افکار7، کنترل افکار 8 ، ارزيابي بيش از حد خطر و تهديد9، ناتواني در تحمل شرايط گنگ و مبهم10 و کمال طلبي11 (شمس و صادقي، 1385).
افرادي که به OCD دچارند، معمولاً داراي افکار، تصاوير ذهني، يا تکانه هايي مزاحم هستند که باعث اضطراب و آزارشان مي شود و با ماهيت شخصيتي آنها ناهمگون است. اينگونه افکار مزاحم و غيرقابل پيذرش، صرفاً به افراد مبتلا به وسواس اختصاص ندارد، بلکه پديده مذکور، يک پديده عام در تفکر است و اين فرآيند تفکر مي تواند در کليه افراد سالم به وقوع بپيوندد (راچمن و دوسيلوا12، 1978؛ ساکووسکيس و هاريسون13، 1984).
مفهوم سازي وسواس، برگرفته از نظريه شناختي بک هستند. در نظرية شناختي OCD، روي شيوة تفسير فرد از محتوا2 و وقوع افکار مزاحم تکيه مي شود. شيوه هاي ناکارآمد برخورد با افکار مزاحم، باعث اياد خلق منفي و رفتارهاي خنثي سازي مي شود. سالکووسکيس (1985) معتقد است که اگر چه مؤلفة اصلي در نظريه شناختي وسواس، همانند مدل شناختي اضطراب، در برداشت2 فرد از احساس خطر و تهديد نهفته است، ولي ويژگي بارز محتواي افکار وسواسي، وقوع افکار مربوط به احساس خطر و تهديد نيست، بلکه گرايش فرد به رفتارهاي آيين مند3 اجباري4 است. ارزيابي فرد از وقايع مي تواند به صورت آسيب پذيري شناختي5 کاملاً کلي يا آسيب پذيري شناختي خاص و ويژه باشد. عامل کليدي در درک ما از نحوه پاسخ فرد به وقايع، چگونگي باورهاي فرد و نحوه تجزيه و تحليل و تفسير او از آن واقعه است. به همين دليل، هدف اصلي در تحليل شناختي6، تشخيص اختلال هاي روانپزشکي از کانال هيجان و رفتارهايي است که فرد در واکنش به تجزيه و تحليل و تفسير ذهني ناکارآمد خود نسبت به وقايع ظاهر مي سازد.
در تحليل شناختي، باورهاي منفي موجود در افکار وسواسي، در دو گروه متمايز قرار مي گيرند: الف) باورهاي عام مختص به وسواس و ب) باورهاي مرتبط با وسواس. باورهاي دسته اول به افزايش ميزان بسامد افکار و ارزيابي هاي ناکارآمد در بيماري وسواس، در مقايسه با اختلال هاي ديگري همچون اضطراب و غيره مربوط است. باورهاي اين دسته، با اين فرض همراه است که باورهاي معيني به طور اختصاصي و قطعي، عامل اصلي در شکل گيري بيماري وسواس هستند که به عنوان عامل بيماري زاي وسواس قلمداد مي شوند. دسته دوم شامل باورها و ارزيابي هاي ناکارآمدي است که علاوه بر اختلال وسواس در اختلال هايي همچون اضطراب و شايد افسردگي نيز مشاهد مي شوند. اين دسته در مجموع، به مشکلات روانشناختي موجود در اختلال هاي روانپزشکي مربوط مي شود و مختص بيماري وسواس نيست. در حال حاضر، جدا ساختن اين دو دسته، يکي از اهداف فعاليت هاي تحقيقاتي در حيطه وسواس است.
با توجه به تحولات اخير در زمينه نقش عامل شناخت در وسواس، مقياس هاي خود گزارشي3 جديدي تهيه مي شوند و اعتبار سازه آنها مورد ارزيابي قرار مي گيرد. در شکل گيري و تداوم وسواس، نقش عامل شناخت (باورها2 و ارزيابي هاي ناکارآمد3) در مقايسه با پردازش اطلاعات4 از ارجحيت تئوريک و تحقيقاتي بالاتري برخوردار شده است. نقش باورها و ارزيابي هاي ناکارآمد به عنوان عامل بيماري زايي در وسواس، در عين پيچيده بودن، برجسته تر شده است. تعدد متغيرهاي شناختي و همپوشي آنها با يکديگر، اين مسأله را غامض تر کرده است و بيماري وسواس که ماهيت متعامل5 و چند بعدي6 دارد، با مشکل تحقيقاتي روبروست که در آنها تک سازه ها7 به عنوان پايه هاي شناخت مطرح اند. به عبارت ديگر، در عين حال که ماهيت شناخت در اين اختلال چند بعدي است، ولي بسياري از مطالعات باليني ـ شناختي بر يک حوزه از شناخت متمرکز مي شوند (براي مثال، احساس مسئوليت، کمال طلبي و آميختگي انديشه ـ کنش 8 (TAF).
در هم تنيدگي و سايه انداختن ويژگي هاي معيني از يک حوزه بر حوزه يا حوزه هاي ديگر، يکي از معضلات شناسايي ابعاد اختصاصي شناخت در وسواس است. براي مثال، در عين حال که شک در مورد اعمال خود، يکي از ويژگي هاي بارز کمال طلبي است، ولي اين الگوي فکري و رفتاري، در ناتواني در تحمل شرايط مبهم هم مشاهده مي شود. گاه حوزه اي از شناخت، با بيماري وسواس به طور عام ارتباط پيدا نمي کند، ولي همان سازة شناختي با يکي از مقياس هاي فرعي بيماري وسواس، همبستگي بالايي نشان مي دهد. گاهي يک سازه نقش عامل پيش آگهي را در رخداد حوزه هاي ديگر شناخت به عهده دارد. براي نمونه اهميت افکار، گاهي به عنوان پيش آگهي در حوزه شناختي مربوط به احساس مسئوليت و کنترل ذهن، عمل مي کند. گاهي حوزه هاي معيني از شناخت با يکي از مقياس هاي فرعي در وسواس، پيوند بيشتري پيدا مي کنند. باورهاي مربوط به اهميت افکار، بيشتر با وسواس هاي فکري با محتواي آسيب رساني و پرخاشگري مرتبطند. ارزيابي ها و باورهاي ناکارآمد معيني، به محتواي وسواس ها و همين طور مشغله هاي ذهني حال بيمار ربط پيدا مي کنند، به طوري که سوکمن4 ، پينارد2 و بک (2001) به اين نتيجه مي رسند که بيماران وسواسي فقط در زمينة علامت هاي مشخصي، به ارزيابي احتمال خطر و تهديد مي پردازند (تم آلودگي براي وسواس شست و شو، تم اشتباه براي وسواس وارسي و غيره) و متغير شناختي مذکور در حوزه فکري علامت هاي ديگر وسواس، داراي ماهيت بيماري زايي نيست؛ يا زماني که ارتباط سازة احساس مسئوليت با بيماري وسواس به طور عام و کلي مورد مطالعه قرار مي گيرد، به نتايج خام و ناکافي مي رسيم. وقتي اين سازه در مورد يکي از زير گروه هاي معين وسواس (مثل شست و شو، وارسي و شک) در نظر گرفته شود، ويژگي اختصاصي و عمده اي در زير گروه وسواس پيدا مي کند. به نظر مي رسد که متغير آميختگي انديشه و کنش (TAF) (انديشيدن در مورد موضوعي، باعث افزايش احتمال وقوع آن فکر در عمل مي شود) در بيماران وسواسي، بيشتر با ماهيت وسواس مرتبط است تا وجود تفکر جادويي. در همين راستا، توردارسون3 و شفران4 (2002) به اين نتيجه رسيدند که احتمال وجود جنبه هاي معيني از متغير TAF را بيشتر مي توان به ماهيت بار فکري بيماري وسواس نسبت داد تا به متغير TAF به طور عام. پوردون5 و کلارک6 (1993) معتقدند که محتواي فکري ناخواسته مزاحم (که ماهيت آنها ناهمخوان با ايگو است)، احتمال کنترل و تسلط بر ذهن را مشکل تر مي سازد. از آنجا که مشغلة ذهني در مورد ارتکاب اشتباه و شک، بيشتر با علامت هاي وسواس رابطه دارد، فراست5 و ريوم2 (1996) به اين نتيجه رسيدند که اين مقوله به طور اختصاصي، بيشتر با وسواس رابطه دارد تا با کمال طلبي به طور عام. با توجه به شواهد مذکور، به نظر مي رسد تمرکز روي نقش مقياس هاي شناختي مختص به بيماري وسواس امري ضروري است. ارتباط بين باورها و ارزيابي هاي شناختي مانند اهميت افکار، کنترل افکار و کمال طلبي مقوله هاي نظري مهمي هستند که شناخت ما را از اين بيماري بيشتر مي کنند. در مجموع، به نظر مي رسد حوزه هايي از شناخت، با بيماري وسواس رابطه اختصاصي معيني دارند. شناخت حوزه هاي اختصاصي و مجزاي مرتبط با وسواس، از مشغله هاي نظري و تحقيقاتي بسياري از محققان اين رشته در سطح بين المللي است (شمس، کرم قديري، اسماعيلي ترکانبوري و ابراهيم خاني، 1384).
جدول (3-2): مقياس هاي مرتبط با ارزيابي باورهاي مرتبط با اختلال وسواس فکري ـ عملي (OCD)
مؤلفانابزارخرده مقياس هابراون6 و همکاران (1995)مقياس نگرش و باور21- اهميت کار
2- درهم آميختگي افکار و اعمال (پيامدها)
3- خجالت و شرمساري درباره افکار ناخواسته و مزاحم 4- نسبت دادن ويژگي هاي مثبت به افکار ناخواسته و مزاحمتپوردون و کلارک (1993)پرسشنامه باورهاي فراشناختي3فري استون و همکاران (1996)تعبير تيپيک افکار41- احساس مسئوليت، گناه، مقصر داشتن، تنبيه و از دست دادن
2- ارزيابي بيش از حد خطر و تهديد
3- ناتواني در تحمل شرايط گنگ و مبهمفري استون و همکاران (1993)باورهاي غيرمعقول درباره وسواسها5فراست و گراس (1993)مقياس کمال طلبي چند بعدي61- نگراني در مورد اشتباه ها، 2- معيارهاي شخصي،
3- انتظارات والدين، 4- انتقادهاي والدين، 5- ترديد در عمل، 6- نظم و سازماندهيفراست و گراس (1993)پرسشنامه باورهاي لاکي7هوکسترافهرست ساختارهاي وسواسي ـ اجباري8کوزاکمقياس پايداري باورها9کوگلز و جونزپرسشنامه گناه101- صفت گناه، 2- حالت گناه، 3- ضوابط اخلاقيکايروس و بارپرسشنامه مسئوليت11شافراتو و همکارانمقياس آميختگي انديشه ـ کنش121- درهم آميختگي اخلاقي فکر و عمل
2- احتمال درهم آميختگي فکر و عمل
رنام و همکارانپرسشنامه مسئوليت7سالکووسکيس (1996)مقياس مسئوليت
(نسخه 1 و 11)2سوکمن و پينارد (1995)مقياس طرح واره هاي شناختي اختلال وسواسي ـ جبري31- آسيب پذيري، 2- احساس مسئوليت، 3- سردرگمي در فکر و عمل/ تفکر سحرآميز، 4- ترديد/ناتواني در تصميم گيري به صورت مرضي، 5- ديدگاه درباره/ واکنش به ابهام، تازگي و تغيير، 6- نياز به کنترل داشتن
7- ديدگاه درباره/واکنش به عواطف شديد، 8- کمال گرايي، 9- پشتکار، 10- تعميم دهي، 11- توجه به مفرط به ذهنيات خوداستکتي و همکاران (1998)پرسشنامه باورهاي وسواسي ـ جبري41- احساس مسئوليت در مورد صدمه و آسيب، 2- قابل کنترل بودن افکار و اعمال، 3- ارزيابي خطر، 4- ناتواني در تحمل شرايط گنگ و مبهمتاليس (1996)باورهاي وسواسي5
جدول (4-2): حيطه باورها در اختلال وسواس فکري ـ عملي (OCD)
رديفحيطه باورها در OCDتوصيف1ارزيابي بيش از حد احتمال تهديد و خطرتخمين بيش از اندازه احتمال يا شدت تهديد يا آسيب2احساس مسئوليت بيش از حدباور فرد به اين که داراي قدرتي است که در به دست آمدن پيامدهاي منفي تعيين کننده يا بازداري از آنها، وضعيتي محوري دارد. اين موارد مي توانند واقعي باشند، يعني پيامدهايي در زندگي واقعي داشته باشند و يا در سطح رواني باشند.3ارتکاب/عدم ارتکاباعتقاد به اين که جلوگيري از ووقع حادثه هاي آسيب زا، به همان بدي انجام کار آسيب زاست.4درهم آميختگي فکر با عملاعتقاد به اين که: الف) فکر کردن درباره چيزي، احتمال وقوع آن را افزايش مي دهد. يا ب) به لحاظ اخلاقي، افکار معادل اعمال هستند.5خرافات / افکار سحرآميزاعتقادهايي که با قوانين معمول علت و معلولي مغايرند.6اهميت افکارباورهايي از اين قبيل که “من به اين دليل درباره چيزي فکر مي کنم که اهميت دارد” و “اين انديشه مهم است، زيرا من درباره اش فکر مي کنم”.7عواقب ناشي از ارزش گذاري بين فکر ـ هيجاناعتقاد به اين که پيامد به ذهن آمدن افکار ناخواسته، به شدت مضطرب شدن است و اين وضعيت مخل عملکرد فرد مي شود.8کنترل افکاراهميت در کنترل داشتن افکار خود9کمال گراييباور به اين که حالت کامل و بي نقصي وجود دارد که فرد بايد سعي کند به آن دست بيابد.10در نظر گرفتن معيارهاي شخصي در انجام کارهاباورهايي در اين باره که فرد بايد بر مبناي ضوابطي بسيار دشوار عمل کند.11نگراني در مورد اشتباهاتباور به اين که مرتکب اشتباه شدن کار بسيار بدي است.12خشکي و جمود، پيروي سختگيرانه از قواعدباور به اين که پيروي سخت گيرانه از قواعد بسيار مهم است. از جمله پايبندي اخلاقي و سختگيرانه و نگراني بيش از حد درباره چگونگي انجام کارها.13کنترل و تسلط بر شرايط زندگيباور به اين که فرد بايد بر شرايط زندگي خود کنترل کاملي داشته باشد.14عدم تحمل اضطراب و ناراحتيباور به اين که داشتن اضطراب و ناراحتي بد است و احتمالاً پيامدهاي زيانباري دربر دارد.15ناتواني در تحمل عدم اطمينان، تازگي و تغييرباور به اين که عدم اطمينان، تازگي و تغيير، غيرقابل تحملند، زيرا احتمال دارد خطرناک باشند.16ترديد در تصميم گيري باور به اين که مي توان گزينه ها يا راه حل هاي کاملي به دست آورد.17باورهايي درباره کنار آمدن (سازگاري)اعتقاد به توانايي خود در کنار آمدن با اضطراب و ناراحتي18بي اعتماي به حافظه خود يا ساير حواسباورهايي درباره قابليت اعتماد به حافظه و ساير حواس خود19تعميم بيش از حدباورهايي درباره تمايلات افراطي براي استخراج نتيجه يا قاعده اي کلي از مواردي خاص و ناکافي، مانند: “اگر يک بار کار خطرناکي انجام بدهم، به معناي آن است که نمي توانم به قضاوت هاي خود اعتماد کنم”.
1- Obsessive – compulsive disorder
2- Rachman
3- Hodgson
4- Salkovskis
5- Beck
6- over – responsibility
7- thoughts importance
8- thoughts control
9- threat – overstimation
10- uncertainty intolerance
11- perfectionism
12- de Silva
13- Harison
1- content
2- perception
3- ritulas
4- compulsive
5- cognitive vulnerability
6- cognitive analysis
1- self – report measures
2- beliefs
3- dysfunctional appraisals
4- information processing
5- interactive
6- multidimensional
7- single construct
8- though – action fusion
1- Sookman
2- Pinard
3- Thordarson
4- Shafran
5- Purdon
6- Clak
1- Frost
2- Rheaume
1- Brown
2- Attitude and Belief Scale
3- Meta – Cognitive Beleifs Questionnaire
4- Typical Interpreatation of Thoughts
5- Irrational Beliefs Regarding Obsessions
6- Multidimensional Perfectionism
7- Lucky Beliefs Questionnaire
8- Obsessive – Compulsive Cognitions List
9- Fixity of Beliefs Scate
10- Guild Inventory
11- Responsibility Questionnaire
12- Thought – Action Fusion Scale
1- Responsibility Questionnaire
2- Responsibility Scale (Bersions 1 & 11)
3- Obsessive – Compulsive Disorder Cognitive Schemata Scale
4- Obsessive – Compulsive Beliefs Questionnaire
5- Obsessional Beliefs
—————
————————————————————
—————
————————————————————
2



قیمت: تومان


پاسخ دهید