است(شريفي، 1384). افرادي که از توانايي حل مسئله بيشتري برخوردارند، بهتر مي توانند با استرس ها و مشکلات زندگي مقابله کنند و آن هايي که حل مسئله را ياد مي گيرند احتمالاً به طور موثري با استرس مقابله مي کنند و نداشتن قدرت حل مسئله بيشتر با مشکلات روانشناختي و اجتماعي همراه است (قلتاش، صالحي و خادم کشاورز، 1388).
حل مسئله فرايند رفتاري شناختي آشکاري است که:
1.پاسخ هاي بالقوه موثر براي موقعيت دشوار را فراهم مي سازد.
2. احتمال انتخاب موثرترين پاسخ را از بين پاسخ هاي متعدد افزايش مي دهد (محمودي و واحدي، 1386).
افرادي که از توان حل مسئله بالايي برخوردارند احتمال زيادي دارد که در مقابله موثر با طيف وسيعي از موقعيت ها موفق باشند و جهت گيري فرد نسبت به موقعيت تاثير قطعي و قاطعي بر نحوه پاسخ او دارد. جهت گيري که رفتار مستعد حل مسئله را ترغيب مي کند شامل آمادگي يا نگرش فرد به اين فرض است که موقعيت هاي مشکل، بخشي از زندگي معمول است و لذا مي توان از عهده آن برآمد. همين طور هرگاه موقعيت مشکل زا روي مي دهد مي توان آن ها را مشخص کرد و مانع از گرايش بلافصل پاسخ به نخستين تکانش شد و توقع فرد از توانايي اش در کنترل محيط تا حد زيادي موفقيت او را در کوشش براي مواجه با مشکلات به وجود آمده افزايش مي دهد(محمدي، 1377).
مفهوم حل مسئله توسط محمدي و حاجي عليزاده(1387) چنين تعريف شده است: فرايند شناختي- رفتاري خود رهنمون که فرد با استفاده از آن تلاش مي کند، راه هاي مقابله اي موثر يا انطباقي با مشکلات زندگي روزمره را بيابد و نيز مي گويند حل مسئله يک فرايند مقابله هشيار، عقلاني، پر تلاش و هدفمند است که مي تواند، توان فرد را براي درگيري موثر با طيف وسيعي از موقعيت هاي فشار زا بالا ببرد.
براساس تعريف هاي موجود مي توان نتيجه گرفت که سازه وسيع مقابله، فعاليت هاي حل مسئله را در بر مي گيرد، ولي هر مقابله اي حل مسئله نيست. شايد بعضي فعاليت هاي مقابله اي به طور معناداري با فعاليت هاي حل مسئله همپوشي دارند. از يک سوي ديگر ممکن است روابط علي با حل مسئله داشته باشند و شايد بعضي ديگر نيز مستقل از حل مسئله باشند. اما توانايي حل مسئله با شيوه مقابله درگير با مسئله انطباقي ارتباط مي يابد و حل مسئله ناکارآمد نيز با راهبردهاي مقابله اي غيرانطباقي ارتباط دارند(بدل و لننوکس83،2012).
2-3-2 ديدگاه نزو در رابطه با حل مسئله
نزو(1978؛ به نقل از لانگ و کسيدي، 1996) يک فرآيند 5 مرحله اي را پيشنهاد مي کند، که اگر به نحو سودمندي به کار گرفته شود، فرد را نسبت به فشار هاي بيروني مقاوم و در برابر مشکلات کمتر آسيب پذير مي سازد
جهت يابي مشکل84، دانستن اين که مشکل وجود دارد.
1. تعريف و ضابطه بندي مشکل85، ارزيابي حوزه مشکل و وضع اهداف واقعي.
2. ايجاد راه حل هاي متنوع86
3. تصميم گيري87
4. اجراي راه حل و تاييد آن، انجام راه حل هاي انتخاب شده، نظارت و ارزيابي موفقيت آن
5. و تقويت خود براي موفقيت.
و معتقد است که مسئله گشايي به عنوان يک روش مداخله درماني موثر کاربردهاي زيادي يافته است و براي طيف وسيعي از مشکلات عادي زندگي و اختلالات رفتاري به کار گرفته مي شود و نيز براي مداخله در بحران و نيز مشکلاتي از قبيل فقدان مسايل زناشويي، افسردگي، اضطراب، انواع اعتيادها و مشکلات تحصيلي و مسائلي ديگر از اين شيوه استفاده مي شود.
2-3-3 ديدگاه دزوريلا و گلدفريد88 در رابطه با حل مسئله
دزوريلا و گلدفريد (2008) بخش اساسي حل مسئله را که “جهت گيري کمي” به شمار مي رود، تشريح نمودند. دراين بخش به افراد توصيه مي شود که يک حالت يا نگرش مثبت نسبت به حل مسئله ايجاد کنند. اين نگرش مثبت به منظور ايجاد علاقه و انگيزه براي درگير شدن در فعاليت هاي حل مسئله مي باشد. گرچه ايجاد انتظارات مثبت و انگيزه بخش مهم کل رواندرماني و آموزش مهارت هاست. اين نويسندگان پيشنهاد داده اند که ايجاد نگرش مثبت حوزه خاصي از آموزش را تشکيل مي دهد.
2-3-4 ديدگاه بدل و لناکس در رابطه با حل مسئله
بدل و لناکس(2012) هفت اصل راهنماي حل مسئله را ايجاد کرده اند. تبعيت از اين اصول احتمال حل مسئله موفقيت آميز را افزايش مي دهد و از راهبردهاي خودشکنانه جلوگيري مي کند.
1.مشکلات طبيعي هستند: پذيرفتن اين موضوع که مشکلات بخش مهمي از زندگي طبيعي هستند مهم است. داشتن مشکل “بد” نيست و وجود آن نشانه ي ضعف نيست. قبول مشکلات به مردم کمک مي کند تا درباره ي خودشان بيشتر پذيرا و کمتر دفاعي باشند.
2.قبل از اقدام به حل مشکل فکر کنيد: اغلب به محض اينکه فرد تشخيص مي دهد که مشکلي وجود دارد براساس اولين راه حلي که به فکرش مي آيد، عمل مي کند. ولي قبل از هر گونه تلاش براي حل مشکل اگرکمي درباره مشکل فکر شود، اين شيوه اي انطباقي تر است.
3.اغلب مشکلات قابل حل هستند: ديگر الگوي رفتاري اغلب افراد به ويژه کساني که مهارت هاي حل مسئله موثري ندارند ،رهاسازي مشکل قبل از هر گونه تلاش جهت حل آن است. مردم اغلب تصور مي کنند که آن ها در برابر مشکلاتي که ايجاد مي شوند، ناتوان هستند. ترديدي نيست که چنين تصوري خودشکنانه است و حل مسئله فقط وقتي مي تواند موثر باشد که فرد در فرايند آن درگير شود. اصل 3 تصريح مي کند به وسيله بکارگيري مهارت هاي حل مسئله تغيير مثبت در اغلب مشکلات به وجود مي آيد.
4.دربرابر مشکلات احساس مسئوليت کنيد: فرد فقط مي تواند آن جنبه از مشکل را حل کند که قادر باشد نسبت به آن خودش را مسئول بداند. احساس مسئوليت در قبال مشکل به معني سرزنش يا انتقاد از خود و يا ايجاد احساس گناه نيست. بلکه اين موضوع به اهميت درک مهم خودمان از وقايع زندگي و واکنش هاي تجربه شده و اين که ما عامل توانايي تغيير هستيم تاکيد مي کنند.
5.آنچه را که مي توانيد انجام دهيد بگوييد، نه آنچه را که نمي توانيد. بعضي مواقع مردم تصميم مي گيرند تا مشکلي را به وسيله پايان دادن به رفتارهاي خاصي حل کنند. داشتن هدف يا جايگزين مثبت، ايجاد مسير و انگيزه مي کند در حاليکه اجتناب صرف از زمينه هاي متعارض منتهي به بازداري و رکود مي شود.
6.رفتار بايد از لحاظ قانوني و اجتماعي قابل پذيرش باشد: به هنگام تلاش براي حل مشکلات اغلب افراد به خود فشار مي آورند تا از روش هاي جديد استفاده کنند. بعضي اوقات اين رفتارهاي جديد با محدوديت هاي قانوني و اجتماعي مواجه مي شوند. دراين مواقع رفتار مورد قبول اجتماع رفتاري است که ثابت کند در دراز مدت انطباقي تر است.
7.راه حل ها بايد در حد نيرو و توانايي ما باشند: مردم بعضي اوقات سعي مي کنند تا مشکلاتي را حل کنند و راه حل هايي را به کار گيرند که خارج از توانايي و نيروي آن هاست. چنين راه حل هايي بي ترديد محکوم به شکست هستند. رايج ترين اشتباه اين است که مردم فراموش مي کنند که آن ها رفتار خودشان را مي توانند کنترل کنند. يک فرد معمولاً نمي تواند ديگران را وادار سازد تا به روش معيني رفتار کنند، بيشترين کاري که معمولاً مي توان انجام داد، اين است که تلاش شود کسي تحت تاثير قرار گيرد و از طريق خواهش، ارائه اطلاعات يا معامله به روش خاصي رفتار کند. اگر فرد مورد نظر پاسخ به اين تاثير بدهد، با کمک اضافي به شکل بازخورد مي توان راهنمايي و حمايت را به او داد. بنابراين اين گروه از خط مشي ها جهت ايجاد حل مسئله مثبت به وجود آمده اند. بعضي از “اصول راهنما” همچنين به منزله ي معيارهايي جهت ارزيابي بخش هاي مختلف فرايند حل مسئله به کار مي روند. اين موضوع به ويژه مشخص نمودن اين که آيا مشکل مورد نظر به شکل قابل حل توصيف شده اند و يا نه و يا به هنگام ارزيابي راه حل هاي جايگزين قبل از تصميم گيري درمورد اجراي آن ها مصداق دارد. بنابراين ازاين اصول براي راهنمايي و ارزيابي حل مسئله استفاده مي شود.
2-3-5 فرآيند حل مسئله
از آنجايي که مراحل زيادي در فرآيند حل مسئله وجود دارد نگاهي گذرا به آن ها مفيد خواهد بود. هفت مرحله در کل فرآيند وجود دارد:
1) تشخيص مشکل89
2) تعريف مشکل90
3) ايجاد راه حل هاي جايگزين91
4) ارزيابي راه حل هاي جايگزين92
5) تصميم گيري93
6) ايجاد راه حل94
7) تحقيق اثر راه حل95(کسيدي و لانگ، 2009).
1-تشخيص مشکل:
دلايل متعددي وجود دارد که تشخيص مشکل مرحله مهمي در فرآيند حل مسئله است. اول از همه شناسايي افکار، احساسات و رفتارهايي که نشان دهنده وجود مشکلي هستند،اطلاعاتي فراهم مي کنند که در مراحل بعدي فرآيند حل مسئله از آن ها استفاده مي شود. ثانياً يادگيري مهارت ها براي افزايش آگاهي از وجود مشکلات موجب مي شود که تا مسائل در ابتداي به وجود آمدن شناسايي شوند. اين شناسايي زودهنگام شخص را قادر مي سازد تا وقتي که مشکل به صورت بالقوه قابل کنترل است و قبل از اين که مشکل شدت يابد و يا اين که به شخص چيره شود، از وجود آن آگاه شود. شناسايي مشکل و حل آن قبل از اين که بر همگان آشکار شود ويژگي شخصي ماهر از لحاظ اجتماعي است. تشخيص مشکل يعني شناسايي يک خواسته برآورده نشده که فرد نمي داند چگونه آن را برآورد سازد. بهترين روش براي ايجاد اين آگاهي يادگيري استفاده از افکار، احساسات و رفتارها به منزله نشانگرهاي وجود مشکل است(ديزوزيلا و شيدي96، 2001).
2-تعريف مشکل:
دومين مرحله عمده در فرآيند حل مسئله تعريف مشکل است. با تشخيص وجود مشکل فرد اکثراً آماده است تا آن را به روشي تعريف کند که قابل حل باشد. هدف اوليه اين مرحله اطمينان از اين موضوع است که مشکل به صورت قابل حل ادراک شده باشد. وقتي که مشکل به صورت نامناسب تعريف شود ممکن است در برابر حل مقاومت نشان دهد، حتي اگر فرد مهارت و ضروريات لازم براي کنار آمدن با آن را دارا باشد. پنج بخش در تعريف مشکل وجود دارد: الف) توصيف موقعيتي که مشکل در آن وجود دارد ب) شناسايي خواسته خود فرد ج) شناسايي خواسته ديگران د) ساختن يک عبارت “چگونه” و) ارزيابي عبارت “چگونه” . براساس تجارت ما به تلاش هايي که در مرحله تعريف مشکل صورت مي پذيرد بعداً در فرآيند حل مشکل به خوبي پاداش داده مي شود(ديزوريلا وشيدي، 2001).
3-ايجاد راه حل هاي جايگزين:
بعد از اين که مشکل به صورت قابل حل تعريف شد. مرحله ي منطقي بعدي تفکر در مورد روش هاي جايگزين (عبارت “چگونه…”) است که به وسيله آن مي توان مشکل را حل کرد. از آنجايي که اولين راه حل اغلب بهترين راه حل نيست(اصل راهنمايي 2)، معمولاً توصيه مي شود که حداقل سه راه حل جايگزين قبل از به کارگيري هر راه حل خاص تدوين گردد(ديزوريلا و چانج97، 2009).
4-ارزيابي راه حل هاي جايگزين: وقتي که همه راه حل ها ايجاد شدند موقع ارزيابي تاثير بالقوه هر کدام از آن ها در حل مسئله فرا مي رسد. هر راه حلي بر اساس چهار معيار زير ارزيابي مي شود:
الف)آيا اين راه حل، خواسته مشخص شده در عبارت “چگونه” را تحقق مي بخشد؟ براي اين که راه حل جايگزين در حل مسئله موثر باشد بايد قادر به تحقق خواسته برآورده نشده اي که مشخص شده است باشد. بنابراين موقع ارزيابي يک راه حل فرد بايد ظرفيت آن را جهت دست يابي به هدف مشخص شده در عبارت”چگونه …” درنظر بگيرد.
ب)آيا اين راه حل نسبت به خواسته هاي ديگران حساس هست؟ قاطعانه رفتار کردن به اين معني است که افراد خواسته هاي ديگران و خواسته هاي خودشان را در نظر داشته باشند. اگرچه همواره ارضاء خواسته هاي ديگران امکان پذير نيست ولي راه حلي که سعي دارد نسبت به افرادي که با مشکل مربوط هستند، حساس باشد در دراز مدت موثر خواهد بود. راه حلي که خواسته هاي ديگران را در نظر نمي گيرد معمولاً در نظر گرفته نمي شود مگر آن که تعديل گردد.
ج)آيا اين راه حل از لحاظ قانوني و اجتماعي مورد پذيرش است؟ به هنگام حل مسئله

دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید