فشارهاي رواني دچار مشکل مي شوند(زيگلمن، 2001، به نقل از دياز، 2005).
والدين مسامحه گر يا بي اعتنا ( بي کفايت يا طرد کننده): والديني که کنترل پايين و پذيرش پايين را ترکيب مي کنند، نسبتا در پرورش کودکانشان غيرمداخله گر هستند. به نظر مي رسد آنها از فرزندانشان مواظبت نمي کنند و ممکن است آنها را طرد کنند. به عبارت ديگر آنها به گونه اي غرق در مشکلات خود شده اند که نمي توانند نيروي کافي براي برقراري و اجراي قوانين اجتماعي انجام دهند. والدين بي توجه، هم کم توقع و هم طردکننده هستند. فرزندان آنها يعني کودکاني که محبت يا پذيرش ناچيزي از جانب والدين خود تجربه کرده اند و همزمان انضباط کم يا نظارت ناهماهنگ والدين در مورد آنها اعمال شده است، در سالهاي بعدي مشکلات سازگاري نشان مي دهند، به ويژه زماني که تنبيه بدني روي آنها اعمال شده باشد. وقتي کودکان تنبيه بدني را تجربه مي کنند، مي آموزند که استفاده از خشونت روش مناسبي براي حل درگيري و اختلافات است. در نتيجه تمايل پيدا مي کنند از چنين روشي براي حل درگيري و اختلافات استفاده کنند. از همين رو کودکاني که تنبيه جدي شده اند در خطر ابتلا به مشکلات رفتاري قرار دارند و به آزار و اذيت ديگران مي پردازند (زيگلمن، 2001؛ به نقل از گلاسگو42، 2009).
با اندکي تامل متوجه مي شويم ديدگاه زيگلمن با ديدگاه شيفر تفاوت چنداني ندارد و تفاوت بيشتر در الفاظ است. در واقع بايد گفت ديدگاه ارائه شده از سوي شيفر عليرغم گذشت ساليان زياد همچنان ثابت باقي مانده است، زيرا والدين مقتدر زيگلمن همان والدين گرم و کنترل کننده شيفر، والدين مستبد زيگلمن همان والدين سرد و کنترل کننده شيفر، والدين سهل گير زيگلمن همان والدين گرم و آزاد گذارنده شيفر و والدين مسامحه گر زيگلمن همان خانواده سرد و آزاد گذارنده شيفر مي باشد(صادق خاني، 1391).
2-1-3 نگرش هاي فرزندپروري
منظور از نگرشهاي والدين، انديشه ها، احساسات و آمادگي هاي آنها براي عمل در رابطه با تربيت فرزندانشان مي باشد. بطور کلي اعتقاد بر اين است که سه نگرش عمده در مورد تربيت فرزندان در والدين وجود دارد :
الف- نگرش سلطه گري: والديني که داراي اين نوع نگرش هستند، معتقدند ضرورتي ندارد، براي دستوراتي که به کودک مي دهند، دليل يا توجيهي بياورند. آنها معتقدند بايد براي فرزندانشان محدوديت هايي اتخاذ کنند.
ب- نگرش تملکي: اين نگرش در والديني وجود دارد که معتقدند با حمايتهاي افراطي از فرزندانشان آنها را تحت کنترل خود در آورند. اين گونه والدين دوست دارند، آنچه دارند، وقف فرزندانشان کنند ولي کودکانشان هميشه وابسته به آنها باقي بمانند. ويژگي بارز اين گونه والدين اين است که دوست دارند قطع وابستگي عاطفي کودکانشان به آنها هرچه بيشتر به تاخير افتد و فرزندانشان هميشه در مرحله طفوليت باقي بمانند.
ج- نگرش بي اعتنايي: اين نگرش باعث مي شود والدين معتقد شوند نبايد روي رفتار فرزندانشان کنترل داشته باشند. همچنين نبايد براي تغيير رفتار کودکان از پاداش يا تنبيه استفاده کنند. آنها از فرزندان خود انتظار ندارند که عاقلانه فکر کنند. در ضمن نسبت به فرزندان هيچ گونه محبت يا صميميتي نشان نمي دهند. چنين والديني که داراي نگرش بي اعتنايي هستند، کودکانشان را به حال خود رها مي کنند بي آنکه به آنان سرمشقي از يک الگوي بزرگسال بنمايانند(محرابي، 1389).
2-1-4 مزاياي سبک فرزند پروري اقتدارانه
نفوذ و اقتدار در خانواده امري ضروري است و اين در حالي است که نمي توان براي اقتدار نسخه نوشت. اقتدار يکي از مسائل داخلي خانواده است. اگر کودک احساس آرامش کند و فعاليت سازگارانه در زندگي داشته باشد، ديگر لازم نيست والدين هميشه مراقب او باشند(يوسفي، 1389). اگر زن و شوهر با هم سازگار و مهربان باشند، عموما واکنش هاي درست و عادلانه اي خواهند داشت. آنها احترام خود و فرزند خود را حفظ خواهند کرد و در نتيجه، کودک از آنها اطاعت مي کند. زيرا مي داند با والدين قاطع و حقيقي روبروست. در واقع کودک جنبه هاي مصنوعي رفتار والدين را کاملا حس مي کند. اغلب والدين استنباط شان از اقتدار به اين شکل است که مثلا مادر تصور مي کند، از همان زمان گهواره موظف است به تربيت کودک بپردازد، بنابراين براي هر چيز سر او داد مي زند که “پايت را روي زمين نکش”، “چيزي در دهانت نگذار”، “درست بشين” و از اين قبيل. در نتيجه اين شرايط، کودک دائما ناپايدار و خشمگين است. والدين با امر و نهي پي در پي و دستورات مکرر، نيز همراه با خشم، بحث و مجادله طولاني، مشاجره، انتقاد از يکديگر در مقابل کودک، تناقض گويي و تغيير عقيده، اقتدار خود را از دست مي دهند. والدين هنگامي نفوذ بيشتري دارند که به هم پيوستگي روابط پدر – مادر بيشتر از روابط والدين – کودک باشد (اسفندياري، 1388).
مطلوبيت نتايج رشد با فرزندپروري مقتدرانه با دو ويژگي اساسي در ارتباط است:
1-در نظر گرفتن محدوديت هاي رفتاري کودک
2-پاسخ دادن به نيازها و اعمال او با صميميت و مهرورزي(پوراحمدي، 1388).
والدين کودکان رشد يافته از تاکتيک هاي مطلوب استفاده مي کنند، به اين دليل که نوجوانان آنها داراي هماهنگي و خوي فرمانبرداري هستند. در خانواده هاي مقتدر اغلب کودکان در مقابل راهنمايي کردن بزرگسالان مقاومت مي کنند، اما والدين با آنها صبورانه و منطقي برخورد مي کنند. به اين صورت که نه تسليم خواسته هاي نامعقول فرزندان مي شوند و نه پاسخ تند و مستبدانه به آنها مي دهند و فقط مهار شديد چندان موثر نيست، بلکه استفاده منطقي و معقول از کنترل شديد، باعث تسهيل عقل مي شود(مهرافروز، 1390). به هر حال خصوصيات خود کودک نيز در تسهيل کاربرد سبک مقتدرانه موثر است. بدين معني که کودکان مشکل دار، با احتمال بيشتري نظم اجباري را مي پذيرند. بعضي از والدين به هنگام مقاومت کودک در برابر آنها واکنشهاي ناپايدار نشان مي دهند. اول با تغيير کردن و بعد با تسليم شدن باعث تقويت رفتار سرکشي کودک مي شوند. والديني که هر دو سبک مسامحه کار و مستبد را به صورت جسته و گريخته به کار مي برند، فرزندانشان پرخاشگر و مسئووليت ناپذير مي شوند و در مدرسه عملکرد ضعيفي دارند. به تدريج روابط بين سبک فرزندپروري والدين و بدکنشي کودکان بيشتر دو جانبه مي شود. کودک تکانشي و بد خو؛ با ثبات بودن، منطقي بودن و صبوري را براي والدين بسيار سخت مي سازد(حسيني نسب، 1387).
چرا فرزندپروري مقتدرانه اين قدر خوب کار مي کند؟
چندين توضيح براي اين عملکرد امکان پذير است. اولا زماني که والدين از فرزندان خود توقع رفتارهاي سنجيده و معقول دارند، در واقع آنها مسئوليت هاي افراد را در قبال يکديگر روشن کرده اند. زماني که والدين خط و مشي هاي صريح و همساني براي رفتار ارائه مي دهند، کار را براي طبقه بندي دنياي اجتماعي فرزند خود به مراتب آسان تر مي سازند. ثانيا هنگامي که تقاضاي والدين با توضيحات منطقي همراه باشد، احتمال بيشتري وجود دارد که کودک محدوديت هاي اعمال شده بر رفتارش را بپذيرد. ثالثا هنگامي که والدين واکنش هاي کودک را مدنظر قرار مي دهند و مهر و محبت از خود نشان مي دهند، کودک مفهوم کنترل بر اعمالش را درک مي کند و حس با ارزش بودن را به دست مي آورد. بدين ترتيب نتيجه نهايي شيوه فرزندپروري مقتدرانه، کودکي شايسته است که سازگاري رواني موثر و نتيجه بخشي از خود بروز مي دهد. همچنين اين روش داراي ترتيبي است که به لحاظ عاطفي مطمئن مي باشد. پدر يا مادر محيط ثابت و محکمي ايجاد مي کنند، که کودک در اين محيط پيام هايي را دريافت مي کند که او را به عنوان فردي داراي حقوق فردي است، ارزيابي مي کند. اين روش مي تواند کاملا براي رشد عزت نفس و استقلال فکري مطلوب باشد. پدر و مادر به صراحت مسئوليت ها و دلايل را بيان مي کنند. اين روش مي تواند ميزان آگاهي از احساسات ديگران، درک استانداردهاي اجتماعي و اخلاقي، و آرزوها و اميدها نسبت به اهداف مشترک (از قبيل پيشرفت تحصيلي) را افزايش دهد. بعلاوه پدر يا مادر روشهاي تعاملي را ايجاد و تسريع مي کنند که مستلزم تبادل افکار و انعطاف پذيري و تلاشهايي در جهت درک متقابل باشد. اين کار مي تواند مهارتهايي را در روابط بين فردي پرورش دهد که اين مهارتها در عوض مي توانند به تعامل و کنش هاي متقابل و حساس اجتماعي با همسالان کمک کرده و در نتيجه کودکان محبوب تر با سازگاري بيشتر و بهتر را تربيت کند( آزادي، 1389).
2-1-5 تاثير شيوه هاي فرزندپروري مقتدارنه بر شايستگي فرزندان
شيوه تربيتي والديني که در حفظ استانداردها در مورد فرزندان ثابت قدم هستند، الگوهايي از رفتارهاي ابراز وجود و اعتماد به آنها ارائه مي دهد. همچنين تقويت کنندگي اينگونه والدين موثر است و کودکان را براي دستيابي به انتظاراتشان تقويت مي کنند و عدم تقويت بعضي از کارها چون توام با مهرباني و دلسوزي است، تاثير بهتري خواهد داشت. و توقع والدين مقتدر با توانايي فرزندان در پذيرفتن رفتارهاي خويش متناسب است. از اين رو اين گونه والدين کودکان را متقاعد مي کنند که افراد با کفايتي هستند و مي توانند در کارها موفق شوند و اين برخورد موجب رفتار پخته و مستقل و افزايش سطح حرمت خود مي شود(پورحسامي، 1388). به نظر مي رسد که سبک قاطعانه والدين اگر با توضيحاتي در مورد قواعد و انتظاراتشان همراه باشد، از جهات بسياري استقلال همراه با مسئوليت پذيري را در نوجوان پرورش مي دهد.
نخست اينکه اين روشها امکاناتي براي خودمختاري نوجوانان فراهم مي کند که البته با راهنماييهاي والدين علاقه مند به برقراري ارتباط با نوجوانان همراه است ،دوم اينکه اين روشها نوجوان را تشويق مي کند تا با والدين همانندسازي کنند، همانندسازي که بيشتر بر اساس محبت و احترام والدين به نوجوان است نه بي اعتنايي و سهل انگاري آنان( ليل آبادي، 1392). به به عبارتي اولين گام براي دروني شدن ارزشها، برقراري ارتباط با افرادي است که براي کودک مهم اند و چون سبک فرزند پروري مقتدرانه اين امکان را فراهم مي کند، منجر به دروني سازي آن مي شود، سوم اينکه با سرمشق شدن به نوجوانان نشان مي دهند که خودمختاري ممکن است ولي، در چارچوب نظم دموکراتيک( رضايي، 1389).
2-1-6 طبقه اجتماعي و سبک فرزندپروري
طبقه اجتماعي يا وضعيت اقتصادي اجتماعي به موقعيت فرد در جامعه يعني طبقه بندي شدن وضعيت يا قدرت اجتماعي اشاره دارد. والدين طبقه اجتماعي بالا با والدين طبقه اجتماعي پايين حداقل در ? زمينه تفاوت دارند:
1- والدين متعلق به طبقه اقتصادي -اجتماعي پايين تر بر احترام و اطاعت، پاکيزگي، ظرافت و پرهيز از مشکل تراشي گرايش دارند. در حالي که والدين با طبقه اقتصادي-اجتماعي بالاتر بيشتر بر شادماني، حس کنجکاوي، استقلال، خلاقيت و بلندهمتي تاکيد دارند.
2-والدين طبقه اقتصادي-اجتماعي پايين، بيشتر محدودکننده و مستبد هستند و اغلب هنجار دلخواه خود را برقرار مي کنند و آنها با استفاده از اعمال قدرت به شکل انضباط به کودکان القا مي نمايند. و والدين با طبقه اقتصادي اجتماعي بالاتر ،گرايش به سبکهاي پذيرندگي دارند و بيشتر از سبکهاي استنتاجي استفاده مي کنند تا انضباطي.
3-والدين با طبقه اقتصادي-اجتماعي بالا با فرزندان خود بيشتر صحبت مي کنند و از زبان پيچيده تري استفاده مي کنند.
4 – والدين با طبقه اقتصادي-اجتماعي بالا ،تمايل بيشتري به نشان دادن نرمي، صميميت و مهرباني با فرزندان خود دارند. البته بايد خاطر نشان کرد که اين تفاوتها مربوط به طبقه اجتماعي والدين نشان دهنده يک ميانگين گروهي است تا يک اختلاف کلي. بعضي از والدين طبقه متوسط بسيار محدودکننده و تحکمي و رويکردشان نسبت به پرورش فرزند مسامحه کار است، در حالي که بسياري از والدين طبقه پايين،

دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید